Language

Apg29.Nu

Start | TV | Bönesidan | Bibeln | Läsarmejl | Media | Info | Sök
REKLAM:
Himlen TV7

همسر من سفر و نه با استونی

این یکی از عجیب ترین خدا منجر شده است، که من ت

پلاکارد Aftonbladet در 1994 سپتامبر 28.

پلاکارد Aftonbladet در 1994 سپتامبر 28.

امروز 25 سالگرد کشتی استونی زیر دریای بالتیک رفت. با این در ذهن، من می خواهم با شما به اشتراک شهادت خود من از فاجعه استونی از یک فصل فوق العاده از کتاب محبوب من طولانی ترین شب. 


Christer ÅbergAv Christer Åberg
lördag, 28 september 2019 01:20

امروز آن است که 25 سال از استونی غرق، و 852 نفر جان خود را از دست داد. فقط 137 نفر زنده ماندند.

کشتی مسافربری M / S استونی زیر دریای بالتیک 1994 سپتامبر 28 در طول سفر خود از Tallinn به استکهلم رفت. 

شد 989 نفر در هیئت مدیره، از آنها 852 فوت وجود دارد. از این تعداد، 501 سوئدی. 51 سوئدی جان سالم به در. همانطور که همه جان سالم به در 137 مردم است.

فاجعه استونی بزرگترین کشتی شکسته در زمان صلح تا به حال در آب شمال اروپا است. این نیز یکی از مرگبارترین به عنوان انسانی در اواخر 1900s رخ داده است.

سفر به استونی

از کتاب طولانی ترین شب به Christer Åberg.

این چیزی است که اتفاق می افتاد، یا نه، یک چیزی که به جلسه بسیار مهم در تراناوس اتفاق نمی افتد می تواند صورت بگیرد. و این هم یکی از عجیب ترین خدا منجر می شود، که من تا کنون از طریق بوده است.

بعد از اینکه من را نجات داد کردم، من بعد از آن در دو مدرسه کتاب مقدس رفت. مدرسه کتاب مقدس دوم در کلیسای پنطیکاستی استان یونشوپینگ بود. نام کوتاه، کالج کتاب مقدس پنطیکاستی بود و کشیش لیف Svensson به معلم سر مدرسه بود. مدرسه تعلق واقعا Viebäcks کالج و برای یک سال به طول انجامید. این واقعا برای من مهم بود.

از آنجایی که من اعتماد به نفس زیادی به Leif سونسون، من در تماس با او را نگه داشته بعد از مدرسه برای من به پایان رسید. من استفاده می شود و سپس به او پاسخ در حال حاضر و پس از آن. در یک مناسبت از جمله لیف گفت که او در اتحاد جماهیر شوروی سابق بوده است و موعظه در مورد عیسی مسیح. بسیاری از مردم عیسی دریافت کرده بود و در جلسات نجات بودند، و آن را کاملا فوق العاده بوده است.

پاشنه قلبم. من می خواهم با باشد، آن را در ذهن من داد زدم. اما من هرگز زمان برای مسافرت به اتحاد جماهیر شوروی است. چند وقت بعد از گفتگوی ما حل امپراتوری غول پیکر.

وقتی که من بعد به نام لیف، او به من گفت که آنها یک کمپین مسیحی بزرگ در کاخ کمونیست سابق در پایتخت لتونی، ریگا دارند. او پرسید: اگر من می خواستم برای پیوستن به، و من می خواستم، البته. آن را دوباره کاملا فوق العاده بود: بسیاری از مردم را نجات داد شد و فراطبیعی بیماری sJags مختلف را شفا داد.

همچنین بعدها تبدیل شدن به یک سفر دوم به ریگا. این جلسات زمان در یک سالن ورزشی بزرگ است. هر دو ستاد انتخاباتی احساس عمیق در ذهن من را ترک کرد و من می خواستم در چنین رویدادهایی بیشتر شگفت انگیز در آینده نقش داشته باشد.

***

کلیسای پنطیکاستی در لئونبه چند آپارتمان های اجاره ای و من در حال حاضر زمان در آن را در بالای دروغ زندگی می کردند. این یکی از بزرگ، یک اتاق زیر شیروانی با سقف شیب دار و نورگیرهای بود. آنجا یک اتاق بزرگ و یک آشپزخانه تا حد زیادی کشیده و یک آلاچیق که بیشتر شبیه یک اتاق کوچک بود. من در آپارتمان، که حتی یک بالکن کوچک بود در نتیجه خوبی لذت می برد. وقتی که من در بالکن ایستاده بودم، یک نمایش خوب از ایستگاه، که در این نزدیکی بود.

در آشپزخانه مستطیل بزرگ، که در آن من تا به حال تلفن طناب دار قرمز من، من یک روز تا لیف Svensson به نام. (این قبل از تلفن های بی سیم و زمان گوشی های موبایل بود.) هنگامی که به Leif سونسون به من گفت:

"ما با داشتن یک کمپین بزرگ در پایتخت استونی. ما با یک کشتی مسافربری بزرگ از Stockholm وجود دارد خواهد رفت. "

پاشنه دوباره به قلب من. من واقعا می خواهم به همراه. من می دانستم که چگونه شگفت انگیز آن خواهد بود چرا که من در دو کمپین قبلی بوده است. اما من یک مشکل بزرگ بود. آن را هجی پول است.

"من واقعا می خواهم به همراه:" من به لیف گفت، کمی متاسفانه و resignedly. "اما من می تواند سفر را ندارند. من به سادگی پول ندارند. "

از آنجا که من در این زمان بود بیکار بود، من در حاشیه زندگی می کرد. من هرگز نمی تواند به من چیزی اضافی افراط. من پول را از بیمه بیکاری دریافت کرد، و آن را تنها به حداقل لازم کافی بود. هر شش هفته من به چند دلیل، کمی پول بیشتر، با این حال،. این به دلیل یک عامل ضد، که من هرگز واقعا می تواند درک بود. هنگامی که به Leif گفته شد که من نمی تواند استطاعت، گفت که او هنوز سالم بر این باور بودند

"مشکلی وجود ندارد. ما ترتیب خواهد داد. شما می توانید از سفر بسیار ارزان تر، و دیگران آن را نمی دانم. "

این به خاطر این سفرها بود که "مردم عادی" می تواند دنبال کنید. آنها بلیط پرداخت خود، و به طوری که آنها قادر به کمک در راه های مختلف در جلسات بودند. آنها در میان دیگران به با و دعا برای مردم، اغلب در صدها که آمد و می خواست به ذخیره شود. هنگامی که این سوئدی ها عادی نیز برای افرادی که بیمار بودند دعا، شفا یافتند. این است که بسیار ایمان سازی بود: یکی به عبارت دیگر کردم، به در واقعیت وقتی عیسی عجایب و معجزات: همچنین، من در حال حاضر می دانیم که کلاس کتاب مقدس لیف خواهد دنبال و شرکت در مبارزات انتخاباتی است. به این ترتیب، آنها یک فرصت منحصر به فرد برای تمرین آنچه را که در مدرسه کتاب مقدس به دست کرده بود. آنها را با چشم خود دید که به آن کار می کرد به در عیسی اعتقاد دارند.

لیف سونسون ساخته شده است تلاش واقعا به تبلیغات خوب برای سفر، به طوری که من می تواند دنبال کنید. او به من گفت که چگونه مبارزه خوب خواهد بود و چگونه شگفت انگیز این امر می تواند برای سفر به دولت از کشتی هنر مسافر از استکهلم به تالین. ما می خواهیم در کابین خود را در کشتی باقی بماند و من آرزوی اکنون بیشتر و بیشتر وجود دارد. قبل از اینکه ما به گفتگو به پایان رسید و Leif قول داد که اطلاعات در مورد مبارزات انتخاباتی و همچنین یک بروشور خوب در مورد مسافر لوکس و با شکوه توسط ایمیل ارسال کنید. چند روز پس از مکالمه من از اتاق نشیمن بزرگ من شنیده چگونه آن را در شکاف ایمیل در خانه من ناودان، و ضربه از چیزی در کف سالن فرود آمد. من خود من؟ کت تا درب تمیز با عجله برای دیدن اگر آن پست که وارد کرده است. بله، وجود دارد آن را بر روی حصیر یا فرش جلو بود. من می خواستم ببینم اگر نامه را با اطلاعات در مورد سفر استونی آمده بود. تمام ایمیل های دیگر نامه ها، مجلات و تبلیغات این بار نه بسیار جالب بود. به لذت من، من یک پاکت قهوه ای بزرگ با لیف Svensson به عنوان فرستنده پیدا شده است.

من بلافاصله پاره پاره پاکت قهوه ای با انگشت اشاره به عنوان حرف چاقو گاه به گاه، از جیبش محتویات و آن را یک اطلاعات کمی آماتور ساخته شده در مورد سفر استونی که لیف برای من فرستاده بود. چشم من خیلی زود به زیبا، بروشور استقبال در مورد کشتی لوکس سواری بزرگ است که ما را به استونی را کشیده شد.

من کشتی بزرگ با یک نگاه رویایی مطالعه قرار گرفت. کارت مورب از بالا گرفته شده است. کشتی دور بود و گسترده ای که در آن در دریا آبی در سفر بود با تورم سفید بلند پشت سر گذاشت. اگر من می تواند با رفتن. چه ماجراجویی این امر می تواند، در بسیاری از.

بله، من واقعا می خواستم به دنبال، اما درد در ذهن من وقتی که من فقط خودم را از وضعیت اقتصادی من خودم را در بر داشت به یاد. باید چه کار کنم؟ خب، شاید آنچه که من همیشه استفاده می شود به زمانی که من به مشکل و یا هر چیز مورد نیاز را زد: دعا به خدا. من به دلیل زانو من کنار تخت در اتاق کوچک، که آلاچیق من بود خم شده، و در نام عیسی مسیح خدا دعا کرد. من از او پرسیدم به من پول مورد نیاز برای سفر است. و هنگامی که شما را به خدا دعا برای دریافت پاسخ به نماز - در یک راه یا دیگری.

من احساس یک زوج مسیحی مسن تر که هم دوستان من بودند. نام خود را روت و Berndt و فروشگاه های سخت افزاری شناخته شده در مرکز لئونبه بود. در حال حاضر و پس از آن، من عادت به آنها مراجعه کنید. من همیشه در آنها استقبال کردند. هرگز بود من حاضر به در آمد که من در درب خود را به نام. و آن را کاملا اغلب اتفاق افتاده است.

آنها در نزدیکی برج آب، که بر روی تپه درست بالای مرکز بود زندگی می کردند. این حدود بیست دقیقه زمان برای راه رفتن تا به خانه آجر قهوه ای است. وقتی که من بازدید این دوستان از من دعوت کرد همیشه قهوه و کوکی در حالی که ما در مبل قهوه ای در اتاق نشیمن بزرگ زیبا نشسته است.

ما اغلب فیلم مسیحی با هم تماشا. در این زمان، آن را در زمان هنوز هم یک VCR زمانی که شما می فیلم از پیش ضبط شده در تلویزیون مشاهده کنید. روت و Berndt واقعا با فیلم مسیحی از بسیاری از مبارزات و جلسات مختلف در سراسر جهان مواجه نگردند شد. فیلم بسیار جالب بوده و با سخنرانان مشهور بود. پس از آن هر دو به زندگی کردم معنوی و جسمانی که شما وجود دارد. البته ما در مورد عیسی مسیح صحبت کردیم، و در مورد وضعیت معنوی در سوئد است.

روت و Berndt همیشه بسیاری برای گفتن و راه فشرده بود. من نیز تا به حال بسیاری از قلب، پس از آن اغلب در اواخر هنگامی که ما برآورده شود. ما تا به حال هر سه تمایل به از دست دادن آهنگ از زمان. بنابراین جای تعجب نیست که آن را اغلب شب تبدیل شده بود قبل از من به خانه رفتیم. من همیشه برای شب های طولانی آماده شد وقتی که من آنها بازدید کردند.

یک شب زمان برای سفر دیگری به روت و Berndt آن بود. من از آپارتمان من در کلیسای پنطیکاستی راه می رفت، عبور ایستگاه قطار، در سراسر مربع راه می رفت و پس از آن به کندی حرکت می تا تپه طولانی است. در بالای تپه از برج آب عادت کرده اند تبدیل بر روی خیابان جانبی که به خانه خود را به رهبری، بالا رفت مراحل سنگ کوتاه و زنگ زد زنگ.

فقط باز کرد و من به عنوان مجموعه ای استقبال معمول استقبال. مثل همیشه، من احساس این زمان گرمی توسط دوستان من دریافت کرده است. این احساس خیلی خوب به با آنها باشد. از آنجا که من هنوز هم به تنهایی در این زمان بود، آن را مهم تر بود برای من به دوستان مسیحی خوب به معاشرت با.

ما نشست، به طور معمول، پایین در اتاق نشیمن مبل تلویزیون، آغاز شده چت، فیلم تماشا، صحبت کردیم، قهوه، فیلم تماشا می کردند، صحبت ... به طور خلاصه، آنچه که ما همیشه استفاده می شود برای انجام به هنگام ملاقات ما، و ساعت پرواز به طور معمول به دور است.

گاهی اوقات در طول شب طولانی، من شروع به صحبت در مورد سفر، که من این کار بسیار می خواستم برای رفتن بر روی.

"معلم کتاب مقدس سابق من در کتاب مقدس مدرسه پنطیکاست در یونشوپینگ، لئیف سونسون، یک کمپین جدید در شرق اروپا را" من روت و Berndt گفت.

"برای لتونی دوباره پرسید:" Berndt حالی که او یک جرعه کوچک قهوه مینوشیدند و جویده تا یک کیک.

او بلافاصله علاقه مند بود چرا که او علاقه زیادی در بشارت در کشورهای دیگر داشت، به ویژه در شرق اروپا. در این ویدئو سوسو بر روی صفحه نمایش تلویزیون خود را، اما در حال حاضر آن را ناگهان هیچ یک از ما مورد توجه قرار گرفت. سفر آینده تمرکز بود، و آن را حتی گوش دوستان من گرفتار کرده بود. آنها می دانستند که من این نوع از سفر در گذشته انجام داده بود و آنها می دانستند که چقدر سفر به من معنای بود.

"نه، تالین در استونی،" من در درخواست Smitty پاسخ داد. "این خواهد بود بزرگ آنیون مبارزات احیای که در همان راه به عنوان مبارزات من در در Riga بوده است."

"چه جالب" روت در حالی که او ریخته و یک فنجان قهوه در فنجان خالی من جدولبندیشده. "آیا شما آمده؟" او پرسید، نگه داشتن در همان زمان تا بشقاب کیک به من که من حتی یک کیک برای تازه ریخته قهوه است.

"من واقعا می خواهم آن را دوست دارم،" من گفتم: "اما یک مانع کوچک وجود دارد. من به سادگی پول ندارند برای این سفر، بنابراین من نمی توانیم به رفتن. "

من فکر کردم من واقعا به دلیل زمانی که من آن ذکر شده را ندارد. این زن و شوهر یعنی مقدار زیادی از پول. آنها از فروشگاه محبوب و شلوغ در لئونبه گرفت. اما ما استفاده برای صحبت کردن علنی در مورد همه چیز است، بنابراین آن بود واقعا هیچ گدایی در بخشی از من.

ما همچنان در مورد همه چیز صحبت می کنید، اما زمانی که زنگ نیم تبدیل گذشته دوازده حال، من فکر کردم به هر حال آن زمان برای پایان دادن به جامعه ما بود. گفتگو در حالی که برای در درب جلو ادامه قبل از ما در نهایت تقسیم می شود.

من راه می رفت پایین تپه بلند و به طور معمول نمایش های بزرگ از مرکز در تاریکی بود. Streetlamps، خانه ها و مغازه ها به زیبایی در تاریک روشن در راه بازگشت به آپارتمان من بین سینما در شهرستان و ایستگاه قطار.

پس از هم جدا شدیم که شب در آنچه که من در مورد سفر استونی گفته بود فکر Berndt. اگر من می خواستم به در این سفر، اما من این فرصت را به دلیل کمبود بودجه ندارد.

"اگر کریس خوش آمد می گوید دوباره قبل از سفر، من به او پول،" استدلال Berndt خود.

این افکار من البته هیچ چیزی در مورد دانست. Berndt به من گفت خیلی بعد که او قرار بود به من بودجه لازم را، اگر من قبل از سفر آمده است. اما عجیب این بود که من نمی دانستم.

این بخش کوچکی از فوقالعاده و هدایت روشن خدا بود. من برای پول برای سفر خواسته بود، اما من هم برای همسر خواسته بود. خدا در حال حاضر مشغول به کار بود به طوری که من به زودی این فرصت را به دریافت پاسخ به نماز است.

***

در این زمان من که بیکار گفته شد. هر شش هفته، من استفاده به دریافت پول اضافی از بیمه بیکاری، و اکنون زمان آن دوباره بود. این من کاملا فراموش کرده بود، اما زمانی که من با انگشت اشاره شکاف باز کردن پاکت از بیمه بیکاری، من دیدم که آنها در پول اضافی این بار قرار داده بود. ناگهان من تا به حال خودم پرداخت هزینه سفر به استونی.

اما چیزی در ذهن من اتفاق افتاده بود. علاقه به سفر به استونی دیگر آنجا نبود. آن را به نحوی ناپدید شده بود در حالی که من صبر کردم. آن را برای مبارزات انتخاباتی برنامه ریزی شده در Tallinn در قلب من بسیار ساکت است. من مطلقا هیچ میل دیگر برای سفر به استونی بود.

به من گفته، دوست من توماس که به من به کلیسای پنطیکاستی گرفت و من به دست آورد عیسی، من در حال حاضر پول اضافی در حساب بود. او می دانست چقدر دلم می خواست به سفر به استونی، اما که اقتصاد یک سخن گفت در چرخ قرار داده است.

"اما پس از آن اراده خدا بود که شما باید بروید است!" وقتی که من او گفت که این خبر از پول او خود به خود بانگ زد. من هرگز پاسخ من فراموش نمی کنم کمی ظالمانه، اما با اعتقاد راسخ بزرگ پاسخ داد:

"نه، این طور نیست."

من واقعا نمی دانم آنچه که من گفتم. این فقط نوعی از دهان من و لب من آمد. در اینجا من تلاش شده بود و خواست تا اجازه داده شود برای سفر به استونی. وقتی که من در نهایت فرصت، من گفت که آن را اراده خدا نیست.

حالا پس از آن من درک می کنم که آن را واقعا من نبودم که آن را گفت. این روح که از میان من صحبت کرده بود. به منظور اجازه نمی دهد "روحانی" و یا از خود راضی، من باب روز، با این حال، آن را کمی با اضافه کردن:

"من آن را احساس نمی کنند."

من فکر کردم آن صدا کمی بهتر از می شود تا غره. اما پس از بیانیه ای که موضوع پایان بحث قرار گرفت. توماس هرگز در زمان چیز بیشتر - و من هم نیست. چیزی در ذهن من در رابطه با کمپین در Tallinn اتفاق افتاده بود. آرزوی من این کاملا به دور منفجر شد و من واقعا نمی توانست آن را درک کنند.

من سفر هیچ جا آن زمان، و من برای همیشه سپاسگزار هستم. پس از آن، من می دانم که آن خدا که در آن راه من در راه معجزه آسا منجر شد.

***

یک زن جوان در لینشوپینگ، تنها چند ماه از من کوچکتر، همچنین در مورد به در همان سفر بود. این زن بود، بر خلاف من، در یک خانواده مسیحی بزرگ شده بود. او در نتیجه حفظ شد و در حال حاضر موفق بود به عنوان مبلغ در اهل محله است. چند سال قبل، او عیسی برای تجدید ملاقات کرده بود و در حال حاضر یک زندگی اختصاص داده شده به خدا زندگی می کردند.

برخی از دوستان او بود برای یک مدت طولانی سعی کردم به او را تحت تاثیر قرار به پیوستن به ما در این سفر شگفت انگیز و پرماجرا آن را به عنوان به معنی برای آمدن به استونی. اما او برای مطمئن شوید که چگونه او را انجام دهد را نمی دانند. دوست او را دنبال یا نه؟ او واقعا در دو ذهن در خانه در آپارتمان دو اتاق خود در لینشوپینگ بود.

بر روی میز در آشپزخانه گرم و نرم خود را ورق همان در خانه سفر با من بود. او البته یک کپی از بروشور خوب در مورد کشتی مسافربری لوکس، که کشتی با شکوه در دریا آبی با پی سفید در پشت را نشان دادند.

وجود دارد، در آپارتمان او، او یک کشتی هر دو با خود و با خدا. چگونه می تواند او را انجام دهد؟

یک زمان کوتاه بعد، من پایین در مرکز بود و یک مورد انجام داده است. در راه خانه آن شب، من به یاد داشته باشید آن را به خوبی، من گذشته یک دکه روزنامه فروشی راه می رفت. به خصوص یکی از عنوان های خارج چسبیده از دیگران بود، من فکر می کنم این وسط از سه بود. من نگاه کمی آن را پریشان زمانی که من کیوسک منتقل می شود. تیتر، آن را با حروف بزرگ سیاه و سفید بود: "فری در دریای بالتیک در شب غرق - بیش از 800 مرده"

با وجود löpsedeln وحشتناک و تکان دهنده، بنابراین من آن را اشاره به سختی. شاید به این دلیل من فرض است که آن را نه در همه من را لمس کرد، و آن را همیشه اتفاق می افتد جایی دیگر و نه "اینجا". علاوه بر این، من فکر کردم این ایده اشتباه است، که آن را به ما در سوئد تاثیر نمی گذارد، اما دیگر مردمان و کشورها. چگونه اغلب مردم انجام دهد و من بود کمی متفاوت آن زمان نبود. هنگامی که حوادث و بلایای طبیعی رخ می دهد، آن را همیشه شخص دیگری در جهان است. این کار در سوئد اتفاق نمی افتد و حتی کمتر نگران من هستم از آن. فکر عجیب و غریب، اما متاسفانه می تواند باشد.

صبح روز بعد، من بی سر و صدا نشسته و صبحانه را در آشپزخانه من من در غلات من قرار داده و یک ساندویچ با کالباس خوردند در حالی که من absentmindedly به بولتن خبری در رادیو و تلویزیون گوش.

گوینده مورد یک فاجعه بزرگ در دریای بالتیک صحبت کردیم. ناگهان من از löpsedeln رو که شب قبل دیده بود به یاد شد. کشتی، غرق شده بود و بیش از 800 نفر فوت کرده است. من شروع به گوش دادن بیشتر دقت کنید. خبرنگار گفت که کشتی در راه خود از استونی به سوئد در نیمه های شب در زیر امواج دریا رفته بود شده بود.

استونی؟ اما آن را به استونی، من می خواهم که در سفر من رفته است؟ و در آنجا بود که به Leif Svensson به سفر بودند و داشتن مبارزات انتخاباتی خود. او همچنین برای یک شرکت بزرگ است که می تواند تنظیم شده بود. علاوه بر این، تقریبا همه کلاس مدرسه کتاب مقدس با باشد.

افکار من دوباره قطع شد وقتی که گوینده تکرار نام کشتی که به کف اقیانوس غرق شده است، "نام کشتی استونی است."

ناگهان من کاملا متمرکز شده بود و فکر زبانم بند آمده: استونی؟ نه این که که قایق بزرگ نامیده می شد که ما به استونی می برد؟

من متوقف جویدن در من تکه قرار داده و قاشق است. ساندویچ با سوسیس نقطه چین اجازه دهید من می شود، و من به جلو به جای دنبال در شمع روزنامه خم. در میان روزنامه ها و reklarnblad من برای بروشور نگاه را به سرعت دریافت به دانستن نام از کشتی.

هنوز مدت زیادی نبود قبل از من آن پیدا شده است. بدون ترس من در تصویر با کشتی بزرگ است که با افتخار در دریا با کف امواج پشت سفر کرد. چشم من مشتاقانه برای نام کشتی، که در نامه های سیاه و سفید روشن در کشتی بزرگ نوشته شده بود جستجو. این کشتی در نوار تصویر در واقع به نام استونی.

من در بروشور تصویر زیبا خیره شد. اخبار صدای من شنیده ام حتی دیگر نمی شود. استونی: تنها چیزی که در حال حاضر در ذهن من وجود داشته به نام کشتی بود. من آن را بخوانید بارها و بارها. غرور و افتخار این کشور بالتیک کوچک M / S استونی به پایین غرق شده بود. دوست من به Leif سونسون و کل شرکت خود را احتمالا در هیئت مدیره بوده است. و من هم می درگیر شده اند.

هنگامی که آن را در ذهنم خطور کرد که آن را واقعا استونی بود که کاهش یافته است، toted تا به سوالات در سر خود را. من برای یک لحظه طولانی پشت میز آشپزخانه نشسته و خیره شد در کمی بروشور تبلیغاتی و آماتور در مورد مبارزات انتخاباتی و بروشور حرفه ای خیلی بیشتر استونی، در حال حاضر ظاهرا در بستر دریای بالتیک دروغ می گوید. تقریبا غیر واقعی و کمی تار، من تو را دیدم دو روزنامه ها، مجلات در حالی که من سعی کردم به کنار هم قرار دادن تصویری از آنچه اتفاق افتاده است. افکار من به لیف سونسون رفت. ناگهان آن را به من رسید که من باید همسرش، سارا پاسخ. او نمی خواهد در این سفر رفتن این زمان، به عنوان او گاهی اوقات انجام داد. او در میان چیزهای دیگر، به دنبال ریگا در همان سفر من در فرصت دیگری داشت. اما این بار، او را به ماندن در خانه انتخاب کرده. من تلفن طناب دار قرمز من مطرح شده و 036 عدد به Jonkoping تماس گرفته شده.

فقط چند سیگنال می تواند رخ دهد قبل از او پاسخ داد. احتمالا سارا نشست و گوشی را تماشا آن روز، به دلیل آن احتمالا بسیاری از کسانی که به نام و خواستم به شنیدن آنچه اتفاق افتاده بود. لیف بسیاری از دوستان و البته تعداد زیادی از مردم از طریق کار خود را می دانستند نیز. مطمئنا همچنین بسیاری از خانواده های دانش آموزان که می خواست به دنبال اطلاعات بیشتری در مورد عزیزان خود بود. سارا تایید کرد که استونی کشتی لیف بود و کل حزب بود. بنابراین او گفت یک جمله که هرگز فراموش نخواهم کرد:

"اما من امید زیادی ندارد ..."

او به همین دلیل هیچ امیدی که به Leif شانس بود. و او نبود. او و کشیش دیگر، لنارت کارلسون، همراه با بسیاری از کلاس کتاب مقدس، بقیه از این حزب، و صدها نفر دیگر که شب را در اعماق دریا کشته شدند استونی در پانزده دقیقه غرق شد.

***

من در مورد این رویداد بیش از یک بار فکر می کردم. من می توانستم در هیئت مدیره استونی بوده است. در عوض از زیر همراه در سفر به استونی، من تصمیم به ماندن در خانه، چرا که من نمی "احساس" برای آن است.

زن از Linkoping، به هر حال، به نام ماری، تصمیم گرفت برای برخی از دلیل برای سفر به اسرائیل و نه به استونی - هر چند او در ابتدا تصمیم به پیوستن به سفر کمپین لیف سونسون است.

وقتی که من بعدها فهمیدم که من حتی بیشتر چگونه فوق العاده خدا من و او را به رهبری بود، فهمیدم.


از کتاب طولانی ترین شب به Christer Åberg منتشر شده توسط ناشران Semnos . فصل 2: سفر با استونی. صفحه 25-36.


Publicerades lördag, 28 september 2019 01:20:06 +0200 i kategorin och i ämnena:

Nyhetsbrevet - prenumerera gratis!


Senaste bönämnet på Bönesidan

måndag 21 oktober 2019 21:24
Gud, Jesus! Ge mig upprättelse. För om jag får det så hjälper det andra. Se vad som händer här. Stå emot det som de gör mot andra, få de att göra annat gott istället, få de att må bra. Befria oss!

Senaste kommentarer


Aktuella artiklar



Stöd Apg29:

Kontakt:

MediaCreeper Creeper

Apg29 använder cookies. Genom att surfa på Apg29 godkänner du användandet av cookies.

↑ Upp